خوشبختی از آن اوست که به دیگران خوشبختی بخشد...

The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386
گفتار زرتشت

 

ای خدایی که دانا هستی، بگو تلاش من، برای من و یارانم

چه خواهد آورد؟ چه وقت، ای دانا، راستی بر دروغ پیروز

خواهد شد؟ ای که همه چیز را می بینی، وجدانم را

                                      از روی آیین راستی آگاه ساز.    

آن گاه تورا مقدس شناختم ای اهورامزدا، که تو را سرآغاز

و سرانجام همه چیز دانستم و دریافتم که تو از روز ازل

بازتاب هر گفتار و کردار نیک یا بدی را مقرر فرموده ای.

که بدی بهره ی بدان و نیکی پاداش نیکان است تا روز بازپسین.

و تو را در اثر اندیشه، درون خود یافتم.

و او(خدا) بخشاینده است. به اندازه ای مهربان است که هر کس

می تواند خود را به او برساند و او را پدر، برادر و دوست خود سازد.

 

آری، حقیقتا راستی یک چهره دارد، ولی دروغ به چهره های

گوناگون چون ریا و دشمنی جلوه گر است... و فرشته ی مهر،

از محلی که جایگاه پیمان شکنان است با نفرت روی بگرداند.

... و اندوه پیام آور مرگ است...  هردمی را که با اندوه به سر بردی

زندگی مشمار. غم و غصه سایه ی مرگ است.

 

...و ای مردان و ای زنان، در این جهان حقیقتی است که جلوه های

دروغ دلرباست. اما این هم حقیقتی است که خویشتن پاک انسان با

راستی اوج می گیرد و کمال می یابد.

 

******************

 

عشق یعنی مادرویعنی پدر

عشق یعنی یک نگاه و یک نظر

عشق یعنی چشم بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی زندگی یعنی بهار

عشق یعنی انتظاروانتظار...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب ...
جمعه 23 شهریور ماه سال 1386
ماه مبالک

 

 

دیروز به مناسبت شروع ماه رمضون قرآنو باز کردم ببینم چه آیه ای میاد. آیه  186 سوره بقره اومد.  قشنگترین چیزی بود که تا حالا توعمرم خونده بودم......واسه یه عمر زندگی کافی بود تا بهت آرامش بده.

 

*****************

وَ اِذَا سَألََکَ عِبَادِی عَنِّیِ فَإِنّیِ قَرِیبٌ  أُجِیبُ دَعوَةَ الدَّاعِ إذَا دَعَانِ فَلیَستَجِیبُوا لِی ولیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُم یَرشُدُونَ<186>

 

و هرگاه بندگان من، از تو درباره ی من پرسیدند، بگو

من نزدیکم، و دعای نیایش کنندگان را هنگامی که مرا

بخوانند، اجابت می کنم. پس آنان باید حکم مرا اطاعت

کنند وبه من ایمان داشته باشند، باشد که هدایت شوند...

 

So when my slaves ask you about me, say: I'm in the vicinity, and I grant the prayers when they call me. So they must obey & believe me, in the hope of that they slip in...

 

 

 

 

 

سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
متون ۶ تایی

سلام عزیزای من.

اینم یه سری متن های قشنگ و کوتاه:

 

 

********************

 

1

زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت، از درگاه خداوند خواست که معنای حقیقی یک بند از کتاب مقدس را به او بنمایاند.

هیچ پاسخی نگرفت.

به خود گفت: چه وقت تلف کردنی!این همه از خود گذشتگی کردم؛ و خداوند حتی پاسخم را نداد...بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند.

در همان لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت:

این دوازده ماه روزه داری، فقط برای این بود که به خودت بقبولانی که بهتر از دیگرانی؛ و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد. اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی، خداوند مرا فرستاد.

و سپس آنچه را می خواست بداند، برایش توضیح داد.

 

 

*******************

 

2

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

 

 

*******************

 

3

پولس رسول دررساله خود به قرنتیان، به ما می گوید که نرمی، یکی از ویژگی های مهم عشق است.

بیایید هرگز از یاد نبریم: عشق لطافت است... یک روح سخت، اجازه نمی دهد خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد...

استاد در جاده باریکی در شمال اسپانیا سفر می کرد، که مردی را دراز کشیده در بستر گلها دید.

استاد پرسید: این طوری گلها را له نمی کنی؟؟؟

مرد پاسخ داد: نه، سعی دارم اندکی از لطافت گلها را جذب کنم...

 

 

*******************

 

4

حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...

 

*****************

 

هنگام گلوله باران وحشیانه تولون، ناپلئون جوان مثل ژله از شدت ترس به خود می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.

ناپلئون پاسخ داد: بله می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر یک دهم من می ترسیدید، خیلی وقت پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید: ترس نشانه ترسو بودن نیست، کسی که با وجود ترس، به راه خود ادامه می دهد، شجاعت خود را ثابت می کند.

 

 

*********************

5

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.

فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.

مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...

صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...

 

 

*******************

 

6

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.

همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.

شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.

اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.

استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
چشم به راه

 

یکی از دوستا شعر خیلی قشنگی برام فرستاده که شرح حال خیلی

از ما هستش... بخونید و لذتشو ببرید    

 

*****************

آینه پرسید که چرا دیر کرده است ... ؟

          نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ... !

 خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...

           تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .

                      گفتم امروز هوا سرد بوده است ...

                           شاید موعد قرار تغییر کرده است ... !؟

خندید به سادگیم آینه وگفت‌احساس پاک تورازنجیر کرده‌است ...

        گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

                                    گفت : خوابی ٬ سال ها دیر کرده است .

  در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... !

          عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...

                        راست می گفت آینه که منتظر نباش :  

              او برای همیشه دیر کرده است

 

شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

Honey, Hi!

I want to say in the Sun to you!

Cause here really needs YOU...

 

یه چیزایی تو زندگی آدم هست که نمی تونه به هر کسی بگه.

باید اون گوشه دل بمونه و آدم بسوزه و بسازه...

جهنم این نیست که آدم دیگران رو به خاطر آزاری که بهش دادن یا خودش

به کسی رسونده سرزنش کنه، تنها جهنم اینه که آدم خودشو به خاطر رنجی

که در حق خودش روا داشته، سرزنش کنه...

به بعضی چیزا نباید فکر کنی،همون چیزایی که یه عمرواست عزیز بودن و

حالا از دستشون دادی... به نظرم باید همه ی خاطرات لذت بخش گذشته رو، که حالا با فکر کردن بهشون فقط حسرت می خوری، بریزی تو یه کیسه ی محکم ودرشو سفت ببندی و کیسه رو بندازی تو دور ترین سطل آشغالی که سراغ داری... جوری که حتی بوی اونا هم به مشام نرسه...این طوری شاید بتونی آروم بگیری.

باید زندگی رو RESET  کنی ، وقتی می بینی هیچ راهی برات نمونده.

سفر رسم انسانهای بزرگه... اینو تجربه کردم.

 

                   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ببخشید فونتم یه ذره زابیله امکانات نداشتم دیگه.

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
Emergency

سلام

متاسفانه به یه دلایلی ممکنه حالا حالاها آپ نکنم ،معلوم نیست شایدم کردم

ولی شما سر بزنین نظرات رو می خونم به همتونم سر می زنم

دوستون دارم  

                           بای

یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386
جاودان

نگاه کن،

 

           که غم درون دیده ام

 

                                      چگونه قطره قطره آب می شود

 

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

 

                                  اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن،

 

                         تمام هستی ام خراب می شود...

 

 

شراره ای مرا به کام می کشد

 

                                   مرا به اوج می برد

 

                                                         مرا به دام می کشد

نگاه کن،

                   تمام آسمان من

 

                                          پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

 

                                      ز سرزمین عطرها و نور ها

 

نشانده ای مرا کنون به زورقی

 

                                              ز عاج ها، ز ابرها، بلورها

 

مرا ببر امید دلنواز من

                                       ببر به شعر ها و شور ها...

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

 

                                             فراتر از ستاره می نشانی ام

 

نگاه کن،

                من از ستاره سوختم

 

                                              لبالب از ستارگان تب شدم

 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

 

                                        ستاره چین برکه های شب شدم

 

نگاه کن،

               که من کجا رسیده ام

 

                                          به کهکشان ، به بیکران، به جاودان...
شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
ON ART

هنر ملت ها:

 

هنر مصریان علوم غریبه است.

هنر کلدانیان حساب است.

هنر یونانیان تناسب است.

هنر رومیان تقلید است.

هنر چینی ها آداب معاشرت است.

هنر هندو ها سنجیدن خیر و شر است.

هنر یهودیان ویرانی است.

هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق است.

هنر پارسیان در عیب جویی است.

هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی است.

هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافه حق به جانب گرفتن است.

هنر اسپانیایی ها در تحجر است.

هنر ایتالیایی ها در قشنگی است.

هنر آلمانی ها در جاه طلبی است.

هنر روس ها در غم و غصه است.

 

                         **********************

 

هنر زمانی آغاز شد که انسان خورشید را با سرود حق شناسی ستود.

 

هنر گامی ست از شناخته ها به سوی ناشناخته ها.

 

هنر همه ی انسانهای روی زمین عاشق شدن است...

پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
فقط برای تو

 

 

..دلم می خواهد قلبم را منفجر کنم، تا هرآنچه در آن گرفتار است،

ترکش کند. دستانم احمق ، ترسو و بیگانه هستند.قلب های ما بس

بهتر از خود ما هستند، ... . . .  .  . و اگر کسی بتواند راه خود را

از درون به بیرون پیدا کند، حقیقتاً بر دنیا پیروز شده است...

و همان طور که تو بسیار نیک گفته ای، دیروز هزار سال پیش از

این نیز اتفاق افتاده است...

 

به نوشتن می اندیشم، به قالب ها، به نمایاندن افکار یگانه ای که

زندگی درونی ام رادگرگون کرده اند_خداوند،جهان، و روح انسان.

احساس می کنم آهنگی درونم می نوازند،و حالا در انتظار شنیدنش

هستم...

 

خداوند فقط خالق انسان و زمین نیست، او داور هر آن چیزی است

که در زیر خورشید اتفاق می افتد ... روح در جست وجوی خداوند

است ،... همان  گونه که  هوای  گرم رو به بالا  می رود، و رودها

به سوی دریا.

 

چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386
فرزانگی

فرزانگی

 

مردی در جستجوی فرزانگی، تصمیم گرفت به فراز کوه ها برود:

به او گفته بودند هر دو سال یک بار،خداوند در آن جا ظاهر می شود.

در سال اول،هرخوردنی ای راکه درآن سرزمین یافت می شد خورد.

سرانجام ذخیره غذایی آن مکان تمام شد، و مجبور شد به شهر برگردد.

گله کرد :«خدا عادل نیست، نمی دانست من برای شنیدن آوایش

یک سال تمام صبر کردم؟... من گرسنه بودم و مجبور شدم به شهر برگردم...»

در آن لحظه، فرشته ای ظاهر شد:

- «خداوند بسیار مایل بود با تو صحبت کند ؛ یک سال تمام تو را تغذیه کرد ،

امیدوار بود بعد از آن خودت غذای خودت را تأمین کنی ؛اما تو چه کاشتی؟

اگر یک مرد نتواند در مکان زندگی اش ثمره ای برویاند،

آماده ی سخن گفتن با خداوند نیست...

سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
Level 2

 

 

استاد با مرید محبوبش ملاقاتی کرد و از او پرسید پیشرفت روحانی اش

چگونه بوده است؟... مرید پاسخ دادکه اکنون قادر است هر لحظه ی

روحش را وقف خداوند کند ...

استاد گفت: خوب ، پس تنها چیزی که مانده ، بخشیدن دشمنانت است .

مرید با تعجب به استادش نگاه کرد :

- اما لازم نیست ، من هیچ سوء نیّتی به دشمنانم ندارم.. . . .  .   .   .

استاد پرسید : فکر می کنی خداوند به تو سوء نیّت دارد؟

مرید پاسخ داد : البته که نه !

- اما هرروز از او تقاضای بخشش می کنی، مگر نه؟ با دشمنانت همین

کار را بکن، هرچند سوء نیّتی به آنها نداشته باشی.کسی که می بخشد،

درحقیقت قلب خودش را می شوید و معطر می کند... . . .  .  .  .

یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386
SHEL SILVERSTEIN

 

 

سلام

 

این شل سیلور استاین چرت و پرت زیاد گفته ، ولی بین نوشته هاش

می شه چارتا حرف حساب هم پیدا کرد . بعضی وقتا از خوندن حرفاش

از اینکه چقدر بی معنین خندم می گیره . اما یه وقتایی از دهنش می پره

و یه چیزایی می گه که ارزش بازگو کردن داره.

 

                        **********************

 

ایستادن ، بیرون از پناهگاه تو

 

بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم،

در حالی که اطرافم، از هر سو، بمب می ریزند،

تو داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر می آیی.

آیا گفته بودم که من به این چیزها توجه می کنم؟

... .  .  .

آیا گفته بودم که چقدر شگفت آور هستی؟

و چقدر ناراحتم که از هم جدا شده ایم ....

..... . .. . . .  . .  . .

عزیزم، من بیرون پناهگاه تو ایستاده ام،

اما امیدوارم در قلب تو باشم .

 

                 ***************************

 

Making it Natural

 

 

 می خواهم علفم را از پنجره بیرون بیندازم،

زرورق هایم را مچاله کنم،

و از خیر کِیف و سرخوشی بگذرم، چون آنچه می خواهم،

سر سوزنی از عشق توست...

 

همه چیز را به شکل اول درمی آوریم

و طولی نمی کشد

که دیگر نیازی ندارم به چیزی متکی باشم

چیزی که به آن علاقه داشتم

برای اینکه عشق تو برای سرمستی من کافی است.

 

حالا هر یک از شما که کمی گرد پانامارد می خواهد

تنها کافی است دستش را دراز کند .

هرچه مواد مخدر دارم می فروشم

تا بتوانم یک النگوی طلا برای تو بخرم ...

 

همه چیز را به شکل اول درمی آوریم،

به شرطی که از من نپرسی چطور.

دلیل همه ی بدبختی هایم همین بوده ،

ولی فکر می کنم از فردا شروع خوهم کرد

چون حالا می توانم یک بست بزنم.

 

اما روزی آن را از پنجره بیرون می اندازم،

کوکائین را ترک می کنم ،

و هرچه به آن مربوط می شود، از بین می برم

و هزار گرم مخدر اسید را در چاه می اندازم و رویش آب می ریزم.

ما همه چیز را به شکل اول درمی آوریم، به شکل اول...

 

                     ************************

    تقدیم به همه ی معتادهای گل !

پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386
عیسا

 

 

یه قسمتی از دفتر خاطرات جبران خلیل جون .

یه چنین نامه ای هم واسه دوست دخترش ماری هکسل فرستاده

البته نباید می گفتم دوست دختر ، اون بنده خدا تا حالا به اندازه کافی تنش تو گور لرزیده...!

این ماری هکسل هم که حدود  10سال از جبران بزرگ تر بوده نمیشه بهش گفت دوست دختر....

اینم بگم که بزنم به تخته جبران سرش خیلی شلوغ بوده ، خاطر خواه زیاد داشته .....هنوزم داره!

 

                                          ****************************

 

7 فوریه 1912

 

 

امروز قلبم آرام است ، و آرامش و شادی جایگزین دل نگرانی های همیشگی ام شده .....

دیشب ،...عیسا را خواب دیدم .

همان چهره ی مهربان ، آن چشم های درشت سیاه که شعله ور می نمایند و به جلو خیره هستند ،

آن پاهای خاک آلود ، آن آرامش همیشگی ، آن شیطنت و نشاط چهره اش ،..........

 

                                                                   ... و حضور نیرومند روحش ،

 

<